۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

ایران-۱۱آبان سی و پنجمین سالگرد شهادت مجاهد قهرمان مسعود معدنچی


مجاهد قهرمان مسعود معدنچی

هزار بار مرگ بهتر است از این ذلت و خواری
این تنها جمله ای است که از این مجاهد قهرمان در خاطرات خواهرش بچای مانده و قطعه شعری که در زیر میاید

صحنه درگیری و آخرین برگ زندگی پر بارش همه حرف را درباره او و جنگ تن به تن آرمانی او با دشمن ضد بشر و  پاسداران ظلمت و سیاهی گواهی میدهد
درود بر او در روزی که زاده شد و روزی که به عهدش وفا کرد 

مجاهدی بی نام و نشان و بی باک و شجاع
مسعود معدنچی در سال 1332 درهمدان بدنیا آمد.کودکی بیش نبود که همراه خانواده  به تهران آمد  و در تهران مشغول تحصیل شد و دوره متوسطه خود را دردبیرستان دارالفنون تهران گذراند. بعد به هنرستان صنعتی رفت و به تحصل در رشته برق پرداخت و مهندسی خود را گرفت. ولی بدلیل افتادگی و فروتنی بیش از حد او اصلا کسی نفهمید که او مهندس برق است  و خیلی بی نام و نشان در جاهای مختلف کار میکرد .
قبل ازانقلاب ضد سلطنتی بعنوان گروهبان به خدمت سربازی رفت که محل خدمتش عجب شیر ارومیه  بود.
مدتی نگذشته بود که تظاهرات ضد شاه شروع شد.وقتی خمینی فتوا داد که همه ارتشیان باید از ارتش فرار کنند و به مردم بپیوندند او نیز کلیه گروهان تحت مسولیتش را آزاد کرد و خودش نیز سربازیش را نیمه تمام گذاشت و به تهران آمد و فعالانه درکلیه  تظاهرات علیه شاه شرکت کرد.هفته اول بعداز فرار او از سربازی, ساواک به منزل پدریش مراجعه و سراغ او را گرفت که پدرش اظهار بی اطلاعی کرد و بهمین دلیل اصلا به خانه نمیامد.
همراه او محسین رضایی فرمانده سپاه پاسدران رژیم  نیز در خدمت بود ولی او اصلا حرف خمینی را گوش نکرد و درخدمت ارتش شاه ماند .
اودر تظاهرات خونین17  شهریور میدان ژاله تهران که بعدها میدان شهدا نام گرفت فعالانه شرکت کرد و غروب17 شهریورسال 1357 با لباسهایی خونین و سیاه به خانه برگشت.
بعدها نیز در تصرف مراکز دولتی نقش جدی داشت و بخصوص در تصرف ... ...... نقش فعالی داشت و بعداز گرفتن یکی ازهمین مراکز توسط مردم به پست و نگهبانی در آن محل پرداخت بطوری که فقط یک یا دو بار درهفته به خانه میامد.
بعد از سقوط رادیو تلویزیون رژیم شاه , مسعود  برای کار به رادیو رفت و بعنوان مسئول تولید رادیو مشغول کار شد و تمام وقت درمحل کارش بود و گاها هفته یک یا دو بار به خانه میامد .ولی بعد ازاینکه رادیو تلویزیون توسط مترجعین انحصاری شد بیرون آمد و حاضر به همکاری با مترجعین حاکم بررادیو تلویزیون نشد.
عکسی جاودانه از مجاهد شهید مسعود معدنچی نفری که پشت سر رهبر مقاومت مسعود رچوی روی زمین نشسته است
مسعود در دوران فاز سیاسی بطور فعال در همه فعالیتهای سازمان شرکت داشت .
بعد از سی خرداد نیز به دلیل شناخته شده بودنش به زندگی مخفی رو آورد و توسط یکی از هواداران بعنوان یک دیپلمه به کار حسابداری در یک شرکت در بلوار الیزابت مشغول کار شد .
در روز 11آبان 1361 این محل توسط یکی از بریده ها که اطلاعات آنرا داشت لو رفت و در آن روز طبق معمول مسعود به سر کار میرفت که متوجه میشود منطقه توسط سپاه قرق شده است ولی اصلا فکر نمیکرد که سوژه خودش باشد لذا بی اعتنا به این مسله به محل کارش که درطبقه چهارم یک ساختمان بود رفت و مشغول کار شد .
نیم ساعت نگذشته بود که صدای صحبت پاسداری را با یکی از همکارانش که از وی میپرسیدند که آیا مهندس مسعود معدنچی اینجاست شنید که همکارش میگفت که ما مسعود معدنچی داریم ولی او مهندس نیست که آنها گفتند نه خودش است و او را کنار زده و میخواهند که وارد میشوند .
مسعود که این حرفها را میشنود بلند میشود و به سمت تنها راهی که بوده و آن بالکن اتاق کارش بود میرود که پاسدار مربوطه شلیک میکند و به پای مسعود اصابت میکند ویک گلوله هم به شیشه اتاق کار اصابت میکند .
مسعود که میدانست که اگر دستگیر شود حتما زیرشدیدترین شکنجه ها خواهد رفت و هم اینکه  دوستانش که درخانه او هستند دربدرخواهند شد,لذا تصمیم گرفت که حسرت زنده بدست دشمن افتادن را بدل آنها بگذارد , لذا خودش را از طبقه چهارم به کف خیابان پرت میکند.
شاهدان صحنه میگویند آخرین نفسهایش را میکشید که پاسداران حاضر درخیابان که تعدادشان هم زیاد بود بالای سرش حاضر شده و از حرص اینکه نتوانسته بودند او را زنده بدست بیاورند همه گلوله های خشابشان را روی او خالی و سوراخ سوراخش کردند و بعد جنازه اش را با خود بردند .

پدر و مادرمسعود که توسط خانواده اش از این مسئله باخبر شده بودند به محل کار مسعود مراجعه کرده و همه وقایع را از زبان همکارانش شنیدند.وبعد از آن نیز بارها و بارها به مراکز مختلف برای گرفتن جنازه و یا با خبر شدن از محل دفن وی مراجعه کردند ولی هرگز جواب نگرفتند و نفهمیدند که مسعود کجا دفن شده است . اما همیشه یادش همراه دوستان وکسانی است که اورا میشناختند است .
دست نویس مجاهد شهید  ممسعود معدنچی
متن دل نوشته خواهر او:
گفتم غم تو دارم  گفتا اگر سر اید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید
گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز... ...

مسعود عزیزم این شعر حافظ را با دستخط زیبایت که با نقاشی یک دوست مزین شده در قابی روی دیوار همیشه در مقابل چشمانم قرار دارد و یا در یادداشت دیگرت نوشته بودی 'هزار مرگ مرا به از این ذلت و خواری است.'

براستی همه اینها اتفاقی نیست آن‌گونه که به زندگی می‌اندیشیدی بی‌شک چنان انتخاب بلند‌مرتبه‌ای را برگزیدی. 
هنوز آسفالت کوچه گروسی خیابان بهار از خون پاکت گرم است و آه و حسرت دستگیری ات بر دل یک لشگر پاسدار کور دل شب پرست که کوچه و ساختمان را محاصره کرده بودند باقی است و بازجویان شعبه ۷ چون همیشه ناامید و شکست خورده دست خالی به اوین برگشتند این اتفاق را آن دوست قدیمی که تنها شاهد ماجرا بود آخر شب وقتی وارد بند شد چگونگی شهادتت را نقل می‌کرد و من در بهت و ناباوری تمام آن لحظات را در ذهنم مجسم می‌کردم که وقتی گله‌ای پاسدار وارد اتاقت شدند تو در کوتاهترین زمان در دو سه دقیقه بی‌هیچ درنگی انتخاب کردی با جسارتی وصف ناپذیر ابتدا با گشودن پنجره پشت سرت و بلافاصله خودت را از طبقه چهارم به پایین پرتاب کردی و جلادان که برای دستگیری تو آمده بودند غافلگیر شده و آنها از هول و هراس به‌صورت کور در هوا ترا به رگبار بستند و بقول آن شاهد پیکرت را آبکش کردند. 
برای اولین بار در از دست دادن عزیزی در لحظه خوشحال شدم چرا که تحمل حضورت را در شعبه 7 اوین نداشتم. شعبه‌ای که در اوین به سلاخی و قصابی معروف بود. در آن شب از طرفی خدا را شکر می‌کردم واز طرفی بغضم را فرو می‌بردم که مبادا نامردمان اشکهایم را ببینند. البته جلادان اوین به تلافی رشادتت هیچگاه پیکر پاکت را به خانواده تحویل ندادند و مزارت برای همیشه گمنام ماند. 

برادر عزیزم تو وفای به عهدت را به بالاترین شکل اثبات کردی مجاهد زیستی مجاهد جنگیدی و مجاهد شهید شدی. آری آن روز دیر نیست که کوچه و خیابانهای سرزمینم که شاهدان شقایق های پرپر شده است را با گلهای یاس سپید گل آذین خواهیم کرد.

۱۳۹۶ مهر ۸, شنبه

ایران- درتاسوعاي سال۶۰ در بهبان ۴ مجاهد خلق تیرباران و کربلائي دیگر برپا شد




در عصر ما و در نسل ما ،کلمه عاشورا و «عاشوراگونه» با یکصدوبیست‌هزار جاودانه‌فروغ، از یک واژه، تبدیل به‌عمل شد.
عملی توأم با پرداخت قیمت.
در آن روی سکه یزدیان زمانه ما دست به جنایت هائي زدند که یزید نزده بود
در تاسوعای سال ۶۰ در شهر بهبان رژیم ضد بشری کربلائي دیگر به راه انداخت
در این شب ۴ مجاهد تیرباران شدند  
مجاهدان شهيد امير اجرامي و مهدي حاجيان
مجاهد شهيد مهدي حاجيان ۱۶ و امیر اجرامی ۱۷ساله
در این شب اینچنین بر آستان امام حسین راه یافتند
بعد از تیرباران رژیم سفاک یزیدی حتی از هیچ ظلم و ستمی در حق خانواده هایشان دریغ نکرد برای هر گلوله پول گرفت اجازه دفن درگورستان را به آنها ندادند بعد از دفن بارها به مزار آنها حمله ور شد
از گزارشاتی که اخیراٌ در جنبش دادخواهی بدست آمده است در مورد مجاهد شهيد مهدي حاجيان گفته شده است که او را در بهبهان اعدام مي كنند. خانواده اش پیکر  او را براي دفن به‌برازجان مي‌برند. اما سپاه مانع از دفن او  در گورستان میشود و خانواده ناچار آن را به‌تنگستان مي‌برد. ولي آن جا هم نمي‌گذارند نهایتاٌ خانواده ناگزير میشود مهدي را در يكي از بيابانهاي اطراف به‌خاك بسپارد.
مریم رجوی: خمینی می‌خواست برای بقای نظام خود نسل مجاهدین را نابود کند اما از رژیم او جز موجود لعنت‌شده‌یی باقی نمانده که سراپا در فساد و خونریزی غرق شده و نکبت تاریخ ایران است. حال آن‌که نسل مجاهدین و آرمان و اندیشه آن‌ها اعتلا یافت و شهیدان قتل عام۶۷، وجدان تباهی‌ناپذیر مردم ایران شدند.

تنها اطلاعات بجای مانده از این مجاهدان والا:

مجاهد شهيد مهدي حاجيان
محل تولد: برازجان
دانش آموز 16ساله

مجاهد شهيد امير اجرامي
محل تولد: بهبهان
دانش آموز17ساله

مجاهد شهيد اسدالله (فرامرز) مؤدب
محل تولد: بهبهان
دانشجو 26ساله

مجاهد شهيد حليمه خاتون پايدار
محل تولد: بهبهان
20ساله

السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک و علی ارواح المجاهدین، الشّهداء فی طریقک
السلام علیک یا نورالله، السلام علیک یا ثارالله، السلام علیک یا ولی‌الله، السلام علیک یا حجه‌الله
سلام بر تو و بر همه جانهای پاکی که در آستان تو فرود آمدند، سرساییدند و سربلند شدند

سلام بر تو و عترت و ناموس ایدئولوژیکی و همتا و همردیف آرمانی تو، صدیقه صغری، زینب کبری… سلام بر تو و سوگند مجسم وفا و پایداری، سپهسالار، سردار و برادرت عباس. فرمانده دسته‌ی تاریخی مجاهدین.‌فضل‌الله المجاهدین علی القاعدین…

۱۳۹۶ مهر ۴, سه‌شنبه

۵مهر ۱۳۶۰-روزی که شعار مرگ بر خمینی،برای نخستین بار در ایران طنین‌افکن شد


سی و شش سال پیش پایه‌های نظام ولایت فقیه خمینی در تهران به لرزه افتاد.
روز ۵مهر سال۶۰ برای اولین بار میلیشیای قهرمان مجاهدین به‌صورت سرجمع در نقاط مختلف تهران و چند شهر دیگر به خیابانها ریختند و با شعار «مرگ بر خمینی» بت و هیبت خمینی دجال را شکستند. اینگونه هیبت خمینی که روزگاری عکس خود را در ماه نشان می‌داد، توسط میلیشیای مجاهد خلق درهم شکسته شد. 
در این روز به یمن پاکبازی بی‌نظیر مجاهدین و میلیشیای قهرمان مجاهد خلق، تصویر کریه‌ترین و خونریزترین دیکتاتور معاصر در چهره منحوس خمینی به مردم ایران نشان داده شد. 
مجاهدین از نیمه شهریور سال ۶۰تا اوایل مهر و سپس در اوج خودش در روز ۵مهر در تهران و برخی دیگر از شهرستانها، به آزمایش یک قیام جانانه و راهگشای شهری روی آوردند و سنگین‌ترین بهای خونین را هم پرداختند.
نخستین هدف مجاهدین، مطرح کردن شعار «مرگ بر خمینی» و بردن آن به میان مردم بود. این شعار را تا آن‌موقع هیچ‌کس در عرصه‌ اجتماعی نداده بود و جرأت و جسارت فوق‌العاده‌یی می‌خواست. مجاهدین باید پا پیش می‌گذاشتند و بت استبداد دینی خمینی را با عبور از آتش و خون با سنگین‌ترین بها در هم می‌شکستند. 
پیام مجاهدین، قشر پیشتاز جوان، دانشجویان و دانش‌آموزان هوادار مجاهدین این بود: «ای جلاد ننگت باد» - «مرگ بر خمینی» - «زنده باد آزادی» - «شاه سلطان خمینی مرگت فرا رسیده». 
دومین هدف مجاهدین، به میدان کشیدن عنصر اجتماعی و مردمی در تهران و برخی شهرستانها بود تا اگر از این طریق هم کاری می‌توان کرد، آیندگان گواهی بدهند که مجاهدین مضایقه نکردند. چرا که مجاهدین هر چند الگوی سقوط رژیم شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند، اما می‌خواستند به میدان آوردن عنصر اجتماعی را یک بار دیگر بیازمایند. البته همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، در اثر شدت سرکوب رژیم خمینی، جواب منفی بود.
در همان روز 5مهر 1360، بنا‌ به دستور خمینی دجال هزاران جوان بی‌محاکمه تیرباران شدند؛ بدون آن که حتی نامشان را گفته باشند. شتاب رژیم در اعدامهای خیابانی و فتواهای پیاپی خمینی که از جانب نمایندگان و سخنگویانش در رادیو و تلویزیون اعلام می‌شد، حکایت از ترس و وحشت خمینی از مجاهدین و قیام بود. حتی رژیم خمینی شماری از پاسداران و کمیته‌چی‌های خود را هم که در صحنه به مجاهدین تیراندازی می‌کردند، به اشتباه همراه با مجاهدین در تهران دستگیر کرد و شکنجه‌گران و بازجویان در اوین، قسم و آیه‌های آنها را که علیه مجاهدین می‌جنگیدند، باور نکردند؛ حتی فرصت یک تلفن کردن به کمیته‌ها هم به آنها داده نشد و کارت پاسداری آنها را هم جعلی دانستند و می‌گفتند خیلی از «منافقین» از همین کارتها جعل کرده‌اند! و اینچنین آنها (پاسداران خودش) را هم سر ضرب و به اشتباه اعدام کرد. 
شش روز قبل از قیام مسلحانه ۵مهر مجاهدین در تهران، آخوند موسوی تبریزی، «دادستان کل انقلاب» خمینی، گفته بود: «هر کس در برابر این نظام و امام بایستد، کشتن او واجب است. اسیرش را باید کشت و زخمی‌اش را زخمی‌تر کرد که کشته شود... هرکس از اطاعت امام خارج شود و در برابر نظام بایستد حکمش اعدام است». (کیهان- ۲۹شهریور ۶۰). 
آخوند محمدی گیلانی، «حاکم شرع» خمینی در تهران، نیز گفته بود: «... محارب بعد از دستگیری توبه‌اش پذیرفته نیست... کشتن به شدیدترین وجه، حلق‌آویز کردن به فضاحت‌بارترین حالت ممکن و دست راست و پای چپ آنها بریده شود... اینها را که در خیابان تظاهرات مسلحانه می‌کنند، دستگیر شوند [و] در کنار دیوار همان جا آنها را با گلوله بزنند... قاضی می‌بایست یک مقدار قسی باشد». (کیهان-۲۹شهریور ۶۰). 
شش روز بعد از تظاهرات ۵مهر مجاهدین در تهران این بار آخوندهاشمی رفسنجانی به صحنه آمد و گفت: «‌۴حکم بر اینها (مجاهدین) لازم‌الاجراست: ۱ـ‌کشته شوند؛ ۲ـ بدار کشیده شوند؛ ۳ـ دست و پایشان قطع شود؛ ۴ـ‌اینها از جامعه جدا شوند... اگر آن روز (منظورم اوایل انقلاب است) ۲۰۰نفر از اینها (مجاهدین) را می‌گرفتیم و اعدامشان می‌کردیم، امروز این‌قدر نمی‌شدند». (روزنامه اطلاعات- ۱۱مهر ۶۰). 
با این وجود و با همه وحشیگریهای قرون‌وسطایی و مافوق تصور، این خمینی خون‌آشام و جلاد بود که روز 5مهر 1360، با شعار «مرگ بر خمینی» و «شاه، سلطان خمینی، مرگت فرا رسیده»، در ذهن توده‌های مردم ایران به گور سپرده شد. 

نشریه مجاهد شماره ۴۰۷مورخ ۳۱شهریور ۱۳۷۷، اسامی ۱۱۴۲تن از شهیدان پاکباز تظاهرات ۵مهر مجاهدین را به چاپ رساند و در این باره نوشت: «بخش عمده اسامی این فهرست را نسل جوان و پرشور انقلابی ایران تشکیل می‌دهد. ۶۳۲تن از این شهیدان، جوانان زیر ۲۵سال هستند. از میان آنها ۱۷۶تن از ۱۱تا ۱۸ساله هستند. اسامی ۸۱۵تن را رژیم خمینی در روزنامه‌هایش اعلام کرده است. ۹۴۲تن تیرباران، ۴تن حلق‌آویز و ۳۳تن در زیر شکنجه شهید شده‌اند. ۲۴۷دانش‌آموز و ۲۰۹دانشجو در شمار این شهیدان هستند».

۱۳۹۶ شهریور ۲۶, یکشنبه

ایران-یادواره فاظمه مصباح و ۸شهید مجاهد دیگر خانواده قهرمان مصباح

بیست و شش سال پیش در چنین روزی دختر سیزده ساله اعدام شد و نامش تا ابد جاودانه ماند فاظمه مصباح دخترکی سیزده ساله در اوج آگاهی به مرتجعین حاکم قبل از اعدام گفته بود: این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت
و  حالا با پیش  روی جنبش دادخواهی این  فریاد و خواست و ایمان او  و میلیشیاهای جوان مجاهدی است که بی نام و نشان جانشان را فدیه آزادی کردند 

 فاظمه مصباح

فاطمه مصباح که در سن ۱۳ سالگی به دست رژیم آخوندی اعدام شد یکی از سمبلهای مبارزه و مقاومت مردم ایران برای آزادی است. او یکی از ۸ شهید خانواده مصباح می باشد.
فاطمه در سال ۱۳۴۷ در تهران به دنیا آمد. سه ساله بود که پدرش به زندانهای شاه افتاد و از همان زمان این خانواده قدم در مسیر مبارزه با دو دیکتاتوری گذاشت.
در سال ۱۳۵۶ همزمان با آزادی زندانیان سیاسی از جمله پدرش از زندان، فاطمه که دختری ۹ساله بود به پخش اعلامیه و شرکت در تظاهرات ضدسلطنتی پرداخت.
پس از انقلاب و سرنگونی شاه او به فعالیت های خود با انجمن های دانش آموزی هوادار سازمان مجاهدین خلق ادامه داد و به منظور آگاه کردن مردم و افشای سیاست های سرکوبگرانه استبداد نوپای آخوندی تلاش می کرد.
روز ۳۰ خرداد ۶۰ – تنها ۲.۵ سال پس از انقلاب ۵۷- به دستور خمینی بر روی تظاهرات مسالمت آمیز نیم میلیون از مردم تهران آتش گشوده شد و عصر سیاه اعدامهای جمعی از فردای آن روز آغاز شد. در این سرفصل هر کس مخیر بود بین تسلیم و نجات جان خود و ادامه مبارزه به بهای جان یکی را انتخاب کند و فاطمه نوجوان راه دوم را برگزید.
جملات وصیت نامه او همه حاکی از یک انتخاب آگاهانه و ایمان به پیروزی است.

«با پذیرش ایدئولوژی توحیدی سازمان مجاهدین خلق و با پذیرش هدف که رسیدن به جامعه بی‌طبقه توحیدی و رسیدن به خداست، تصمیم گرفتم برای نابود‌کردن استبداد و مرتجعین، جان و مالم را در چنین راهی فدا کنم». این شهید والامقام به‌رغم این‌که در سن 13سالگی بود ولی نقش تعیین‌کننده رهبری جنبش را در گشودن راه مبارزه و هموار کردن آن برای همه عاشقان آزادی مورد شکرگذاری قرار می‌دهد وی در وصیتنامه‌اش چنین ادامه می‌دهد: «از برادران مجاهدمان مسعود رجوی و موسی خیابانی و… تشکر می‌کنم که مرا در چنین راهی دعوت کردند… به مرتجعین هم می‌گویم تاریخ را عبور کردم و مرور کردم، اما جنایت شما فجیع‌ترین جنایتهایی است که در تاریخ دیده شده و این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت.

۴تن از فرزندان این خانواده سرفراز، مجاهدان شهید فاطمه مصباح (13ساله)، عزت مصباح (15ساله)، اصغر مصباح (17ساله) و محمود مصباح (19ساله) در تابستان سال 1360 توسط دژخیمان خمینی به‌شهادت رسیدند. مجاهدین شهید محمد و رقیه مصباح نیز، به‌دنبال شهادت 4 فرزند خود، پس از مقاومت قهرمانانه‌ای که در جریان تهاجم مزدوران خمینی به محل استقرار آنها در یکی از پایگاههای مقاومت به‌عمل آوردند، همراه با مجاهد قهرمان فرمانده عباس عطاپور به‌شهادت رسیدند و به عهد خونین خود با خدا و خلق وفا کردند. 2ماه بعد نیز آخرین فرزند این خانواده؛ مجاهد شهید اکبر مصباح در بهار 1361 و همسر مجاهدش نسرین مسیح (مصباح) در دوازدهم اردیبهشت 1361، خون پاکشان را فدیه رهایی خلق در زنجیر ایران نمودند.

 خون است و ماندگار -خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد 
فرازهائي از زندگی مجاهد شهيد محمد مصباح
این پدر قهرمان مجاهد در سال 1312 در شهرستان يزد و در خانواده اي محروم و زحمتكش به دنيا آمد. از كودكي ناگزير بود براي تامين مخارج خانواده به كارگري و كار بافندگي بپردازد بالاخره با تحمل مشكلات فراوان و با پشتكار وجديت موفق شد دوران ابتدايي را به پايان برساند.
۲۰ساله بود كه به تهران آمد و تا مدتها با جامه داري حمام و شاگري بازار ارتزاق مي نمود.
مجاهد شهيد محمد مصباح از روحيه اي ضدظلم و مبارزه جو برخوردار بود كه نمي توانست در برابر تبعيضات و نابرابريهاي اجتماعي و فشارها و تحقيرهاي ناشي از آن بر محرومان و ستم كشان، ساكت بماند و منفعلانه تسليم شرايط موجود شود. ذهن فعال و جستجوگر او در پي يافتن علل اين نابرابريها و يافتن راهي براي پايان بخشيدن بدان ها بود و لذا پس از سالها شركت در محافل و مجالس «سياسي ـ مذهبي» آن زمان، سرانجام موفق شد آنچه را كه به دنبالش بود ولي هرگز نيافته بود، با دسترسي يافتن به سازمان مجاهدين خلق ايران و ارتباط با آن بيابد. وي در سازمان ابتدا در بخش مربوط به بازار به انجام فعاليتهاي انقلابي مشغول گرديد و براي مدتي نيز بطور مستقيم از آموزشهاي شهيد بنيانگذار، مجاهد كبير محمد حنيف نژاد بهره هاي فراوان برد.
پس از ضربه سال ۵۰ او نيز به همراه بسياري ديگر از برادران مجاهدش دستگير شد و تحت شكنجه هاي وحشيانه مزدوران شاه خائن قرار گرفت. در همين حال سرپرستي 6فرزند خردسالش كه بزرگترين آنها 11ساله بود بعهده همسره مقاومت صبور (مجاهد شهيد رقيه مصباح) قرار گرفت. همسري كه در دوران اسارت شوهرش، در تنگدستي، بارويي باز و گشاده كه از عمق آگاهي او نسبت به راه پرافتخار همسر مجاهدش برمي خاست همه شدائد وس ختي ها را تحملكرد.
مجاهد شهيد محمد مصباح بلافاصله از پس از آزادي از زندان در سال ۵۳، با برادران مجاهد خود ارتباط برقرار نمود. اما مدتي بعد مجددا توسط مزدوران شاه خائن دستگير شد و دو سال و نيم ديگر را در زندان بسر برد. اين بار نيز پس از آزادي از زندان مجددا ضمن برقراري ارتباط با سازمان به فعاليت انقلابي خود در صفوف مجاهدين خلق ادامه داد. پس از سقوط رژيم شاه و آغاز دوران جديد فعاليت سازمن مجاهدين خلق، مسئوليتها و فعاليتهاي مجاهد شهيد محمد مصباح نيز ابعاد وسيعتر و گسترده تري يافت. در اين زمان بخشي از فعاليتهاي او در ارتباط با شهرستان يزد بود. يعني شهري كه در زير حاكميت يكي از مهمترين مهره هايمزدور خميني جلاد ـ صدوقي معدوم و اعوان و انصارش، قرار داشت و به همين جهت افشاي چهره كثيف ارتجاع و پاره كردن پرده هاي ضخيم عوامفريبي و رياكاري در آنجا، صبر و تحمل و نيز پشتكار و خلاقيت زيادي طلب مي كرد. مجاهد شهيد محمد مصباح و ديگر همرزمانش در آن شهر، بار اين مسئوليت سنگين را بخوبي بدون كشيدند و از جمله در دوران انتخابات مجلس شورا، برادر مجاهد محمد مصباح كه كانديداي سازمان در آن شهر بود توانست در پرتو موضعگيريهاي انقلابي و هوشيارانه سازمان و با كار و فعاليت شبانه روزي چهره ارتجاع را هر چه بيشتر افشا نموده و در كنار آن اقشار وسيع مردم را با اهداف و آرمانهاي انقلابي و توحيدي فرزندان مجاهدشان آشنا سازد. تا جايي كه عليرغم تقلبات وسيع و گسترده مرتجعين، توانست تعداد زيادي از آرا را به خود اختصاص دهد.
پس از پايان انتخابات مجلس، مجاهد شهيد محمد مصباح به تهران آمد و در بخش اصناف و بازار سازمان به فعاليتهاي خود ادامه داد. در اينجا نيز او دائما در معرض فشارها و تهديدات كميته ضدخلقي خميني در بازار تهران قرار داشت، بطوري كه از فروردين 60 به زندگي مخفي روي آورد.
پس از ۳۰خرداد و با آغاز نبرد انقلابي مسلحانه مجاهدين بر عليه رژيم ضدبشري خميني، مجاهد شهيد محمد مصباح دوشادوش فرزندان و برادران مجاهدش در پايگاههاي مقاومت انقلابي مسئوليتهاش را عهده دار گرديد.
سرانجام روز ۱۳اسفندماه ۶۰، پايگاهي كه او و همرزمانش در آن مستقر بودند، مورد يورش مزدوران مسلح خميني قرار گرفت و مجاهد شهيد محمد مصباح همراه با همسر مجاهدش رقيه مسيح (مصباح) و تني چند از همرزمانشان بفرماندهي مجاهد شهيد عباس عطاپور پس از نبردي قهرمانانه با پاسداران خميني به شهادت رسيدند، به اين ترتيب با به خاك افتادن اين دو مجاهد قهرمان، خانواده كبير مصباح مشعلي فروزان فرا راه انقلاب و تاريخ ايران برافروخت و نام خود را بر تارك افتخارات تمامي خانواده هاي قهرمان مجاهد خلق ثبت نمود. ياد مجاهد شهيد محمد مصباح گرامي باد.

   خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد
حماسه هاي مجاهد خلق
لحظه هاي انقلاب
نبردي كه تا سقوط دژخيم ادامه خواهد يافت
گزارشي از درگيري پايگاه اختياريه
برگرفته از نشريه مجاهد شماره 142
تاريخ وقوع: 12اسفند ماه 60 مكان ـ حوالي ميدان اختياريه زمان ـ 5بعدازظهر
نشست هنوز ادامه داشت. «حاجي» (مجاهد شهيد محمد مصباح ـ پدر خانواده مجاهد مصباح ـ كه همرزمانش او را «حاجي» مي كردند) نگاهي به همسرش كه بيرون را نگاه مي كرد و بعد دختر كوچكش كه در گوشه اتاق با خود سرگرم بازي بود انداخت. تا آن روز 4تا از بچه هايش همراه با عروسش يا در درگيريهاي مختلف با مزدوران خميني جلاد و يا در برابر جوخه هاي تيرباران او به شهادت رسيده بودند. بي اختيار فاطمه را در برابر جوخه تيرباران به ياد آورد. قطره اشكي در چشمش درخشيد و زير لب گفت: «بيچاره خميني! به كجاها رسيدي؟!» و بعد به فكر فرو رفت: سالهاي سال مبارزه و زندان و شكنجه و دربدري در زمان شاه ... و حالا دوباره در زمان خميني، لحظه به لحظه و با تمام هست و نيست درگير مبارزه، مبارزه اي كه تا سقوط خميني ادامه خواهد داشت. هر چند كه خميني باز هم وحشيانه به كشتار و شكنجه ادامه دهد
صداي باز شدن در اطاق، حاجي را به خود آورد. فرمانده عباس بود. او در حالي كه لبخند ميزد گفت: «نشست تمام شد پيرمرد! كم كم بايد بريم».
حاجي خنديد و به ساعتش نگاه كرد. ده دقيقه بيشتر به ساعت پنج نمانده بود.
چكليست خروج از خانه پر شده بود و بچه ها آماده خارج شدن بودند كه صداي زنگ در پايگاه بلند شد.
هيچ كس قرار نبود در آن ساعت به پايگاه مراجعه كند. حاجي به سرعت وارد اتاق شد و در حالي كه سلاحش را در دست داشت، با نگراني به بچه ها نگاه كرد و گفت: «پاسدارهان» و خودش با شتاب برگشت...
طرح خروج از پايگاه در موارد اضطراري از مدتها قبل، ريخته شده بود. فرمانده «عباس» (مجاهد شهيد عباس عطاپور) اعلام آماده باش كرد و تمامي افراد متناسب با مسئوليتهايي كه برايش تعيين شده بود بكار مشغول شدند. «طاهره» كه مسئول برخورد با مراجعهين بود، بطرف درب ورودي پايگاه رفت... ولي هنوز درب را بدرستي باز نكرده بود كه پاسدارها هجوم آوردند. طاهره تنها توانست فريادي بزند و بعد كپسول سيانورش را در دهان شكست و بلعيد. فرمانده عباس از لاي پرده اي كه هال را به دو قسمت مي كرد بيرون را نگاه كرد.
دو پاسدار، طاهره را كشان كشان با خود مي بردند و تعدادي ديگر از پاسداران هم در حال هجوم به داخل پايگاه بودند، فرمانده عباس سلاحش را به سينه فشرد و آتش گشود. پاسدارها در حال عقب نشيني به آتش او جواب دادند و گلوله اي در سينه عباس نشست و او را به زمين انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها كه در حال خروج از پنجره بودند افكند و با سر به آنها اشاره كرد و با صدايي كه به سختي از حنجره اش در مي آمد گفت: «زودتر» و بعد با بكار گرفتن آخرين بقاياي انرژي هايش نارنجكش را از كمر كشيد و ضامنش را در دست گرفت.
حاجي و همسرش در حالي كه دختر كوچكشان هم در اتاق بود، پاسداران ظلمت و تباهي را هدف قرار مي دادند. صداي رگبارها همراه با انفجار، اوج گرفت و مردم به خيابان ريختند... فرمانده عباس شب قبل گفته بود: «در هنگام محاصره و هجوم دشمن، زنده دستگير نشدن خود يك پيروزي محسوب مي شود...»
برادر «ج» پنجره را باز كرد و گفت: عجله كنيد!» و خودش پايين پريد. من به خواهر «الف» گفتم: «نوبت توست» و بعد پشت سرم را نگاه كردم و در حالي كه به پنجره نزديك مي شدم به طرف درب ورودي كه پاسداران در آنجا بودند، آتش گشودم و بعد سريعاً خودم را به پاي پنجره رسانده و پايين پريدم. «ج» و «الف» در پايين منتظر بودند.
«ج» مسلسل را به من داد و بعد با عبور از ديوار خانه ديگري خود را به كوچه رسانديم.
كوچه را كه ادامه داديم به نزديك آپارتمان خودمان رسيديم. يك كميته چي مزدور، مسلح به يوزي در مقابل درب ورودي مجتمع آپارتماني ما ايستاده بود و هراسان اطرافش را مي نگريست. من در پناه سكويي سنگر گرفتم و بطرف او نشاه رفتم و ماشه را فشردم ولي سلاح عمل نكرد. مجددا گلنگدن زدم و ماشه را فشردم ولي مسلسل باز هم شليك نكرد. احتمالا در موقع پريدن از پنجره، اسلحه به زمين اصابت كرده و نقص پيدا كرده بود. به فكر استفاده از نارنجك افتادم كه يادم آمد بايد آن را براي خودم نگهدارم. در اين موقع كميته چي مزدور متوجه من شد و سريعا خودش را به زمين انداخت و دستهايش را روي سرش قرار داد. من كه متوجه شدم سلاح عمل نمي كند بطرف «الف» و «ج» كه دوباره به انتهاي كوچه رفته بودند دويدم. در انتهاي كوچه درب چوبي كوچكي وجود داشت كه «ج» آن را باز كرد و هر سه داخل خانه اي شديم. در اين موقع شليك رگبار گلوله هاي پاسداران مزدور بطرف درب چوبي كوچك شروع شد. پس از گذشتن از ديوارهاي خانه مزبور، وارد ميدان اختياريه شديم. «ج» به ما نگاه و اشاره اي كرد و بعد به سرعت بر اساس طرح قبلي، از ما دور شد و من و «الف» نيز در جهت مخالف و شروع به حركت كرديم و پس از طي مسافت كوتاهي، جلوي ماشين پژوي سفيد رنگي را كه در حال عبور بود گرفتيم و سوار آن شديم. زن و مردي كه داخل ماشين بودند ابتدا با ديدن نارنجك در دست من، هراسان و هيجان زده شدند ولي پس از توضيحات ما و اين كه مجاهديم، به سرعت ما را از منطقه درگيري دور كردند.
به «الف» نگاه كردم كفش نداشت و لباسهايش هم خون آلود بود چون هنگام پريدن از پنجره و عبور از ديوارها مجروح شده بود. نرسيده به چهارراه قنات به راننده گفتم: «همين جا نگه داريد» و سپس از زني كه همراه او بود خواستم كفهايش را در آورد و به «الف» بدهد و او بلافاصله كفشهايش را درآورد و به «الف» داد. راننده نيز به داخل خياباني كه تابلوي ورود ممنوع داشت وارد شد و توقف كرد و پس از خداحافظي و پياده شدن ما همان طوري كه به او گفته بوديم به سرعت از آنجا دور شد.
حوالي چهار راه قنات درب خانه اي را زديم ولي كسي در خانه نبود. براي ارزيابي وضعيت وارد يك مغازه كفش فروشي كه در آنجا بود شديم. لحظاتي بعد ب.ام.و قهوه اي رنگ كه در جلوي درب ورودي پايگاه آن را ديده بوديم همراه با سه پاسدار كه پيكر بي رمق طاهره را با خود مي بردند از جلوي مغازه كفش فروشي گذشت. و بعد از اين كه تا حدودي از آنجا فاصله گرفت، ما از مغازه كفش فروشي بيرون آمديم و به يك مغازه ديگر رفتيم و پس از تهيه لباس مناسب براي «الف» به يك نفر از مشتريان مغازه گفتم: «ما مجاهد هستيم و احتياج به كمك داريم اگر شما اتومبيل داريد...» در اين موقع يك نفر از كساني كه داخل مغازه بود حرفهاي مرا شنيد و گفت: «با من بياييد من شما را به هر جا كه بخواهيد مي رسانم» و بعد سريعا همراه با ما از مغازه بيرون آمد. او در بين راه با اشتياق از مقاومت و پايداري مجاهدين و نيز از جنايات خميني كه اينك براي همگان روشن شده بود مي گفت و با لعنت و نفرين از خميني ياد مي كرد. مدت زماني بعد با ياري بي دريغ اين هموطن دلير و از مسيري مناسب به حوالي ... رسيديم و پس از خداحافظي با او به سلامت به يكي ديگر از پايگاههاي انقلاب رفتيم. «ج» هم توانسته بود پس از جدا شدن از ما به كمك چند تن از هم ميهنان مبارز و دليرمان خود را از منطقه درگيري دور كند و خود را به سلامت به پايگاه برساند.
پس از شهادت فرمانده عباس و خروج موفقيت آميز بچه ها از پايگاه حاجي و همسرش دو ساعت ديگر به نبرد قهرمانانه خود ادامه دادند و سرانجام پس از شليك آخرين گلوله هاي خود به سوي دژخيمان خميني جلاد به شهادت رسيدند و صفحه درخشان ديگري به كارنامه پرافتخار مقاومت و نبرد خلق و پيشتازان مجاهدش برعليه دژخيم زمان خميني جلاد افزودند.

شب هنگام رژيم خون آ شام خميني با نشان دادن پيكرهاي بخون كشيده حاجي و فرمانده عباس در تلويزيون به شادماني نشست و باز هم احمقانه از نابودي مجاهدين سخن بميان آورد ولي خروش بمب ها و مسلسلهاي پيشتازان مجاهد خلق همچنان در سراسر ايران ادامه يافت. چند ماه بعد هم صدوقي جنايتكار در يزد (شهر زادگاه خانواده مجاهد مصباح) كه در اوج كينه ضدانقلابي خود، شخصا نيز در اعدام و كشتار خانواده مجاهد مصباح انگيزه داشت بوسيله واحد عملياتي حاج محمد مصباح اعدام انقلابي گرديد و مردم ايران و بويژه مردم ستمديدن استان يزد را كه بخصوص پس از خلافت ارتجاعي خميني، جان و مال و ناموسشان بازيچه هوسها و جنايات صدوقي خائن اين مهره جنايتكار و سرسپرده خميني بود عميقا خوشحال نمود.
خون است و ماندگار- مجاهد شهید خدیجه مصباح

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

ایران-مادر مجاهدان قهرمان مادر رهبر به دیدار فرزندانش شتافت


مادر سه شهید مجاهد دار فانی را وداع گفت و به سه پسر مجاهدش که در دهه شصت در مبارزه با فاشیم مذهبی حاکم بر میهن به شهادت رسیدند پیوست
مجاهدان شهید علی کریم و ذات الله رهبر در شهر قائم شهر 
کریم دانش آموزی ۱۸ساله بود و دو برادر دیگرش در بیست سالگی بر سر آرمان آزادی و مجاهدین جان فدا کردند 
بجز این نام ها از سرگذشت این مجاهدان و داغی که بیش از سه دهه بر قلب سوزان مادر بود  هیچ اطلاعات دیگری در دست نیست. 
در جمع آوزی اطلاعات قهرمانان و فدیه های آزادی میهن به هر طریق ممکن بکوشیم
یادشان گرامی و خون جوششان بیشتر از همیشه جاری و راه و رسم مجاهدان جوشان تر بر فرازی بالا و بلندتر تا سرنگونی رژیم پلید و سفاک ولایت فقیه پایدار است بله این خونها ست که فصل آزادی میهن را رقم زده است
 مادر مجاهدان شهید مادر سلیمه رهبر
مراسم مادر مجاهدان شهید مادر سلیمه رهبر
مجاهد شهید ذات الله رهبر
 مجاهد شهید علی رهبر


https://plus.google.com/u/0/106133040142268654266

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

#ایران -به یاد مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک


مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک

16مرداد1360-شهادت احمدرضا شادبختی از اسطوره های مقاومت و مجاهدت وی کاندیدای مجاهدین از اراک برای نمایندگی مجلس وعضو تحریریه نشریه مجاهد بود

آخرین نوشته او در نشریه مجاهد قبل از دستگیری:
پاسخ جاودانه به«جوهر و مضمون اصلی هستی و تاریخ»” «زنده می‌ماند تا دین خدا را از اسارت خدایان زمینی که در "غیبت" او ایمان و باور بی‌ریای مردم را در میدان تاخت‌و‌تاز "ولایت" و "نیابت" دروغینشان به‌بازی گرفته‌اند، وارهاند و خدا را از درون مساجد اشغال‌شده و از فراز منابر غصب‌شده به‌میان محرومان برد و در پاکترین و زیبنده‌ترین و زیباترین شکلش به‌نمایش گذارد. خدایی که نه بر توهم و فریب و جهل توده‌ها، که بر "آگاهی" ‌و "آزادی" انسان استوار است. زنده می‌ماند تا زنده‌بودن و جاودانگی پایداری و مقاومت انسان را جلوه‌گر سازد و با این مقاومت تاریخی رفیع‌ترین قلل توحید و یگانگی اجتماعی را تا تحقق جهانی آزاد، آباد و عاری از ستم و طبقات بپیماید.

آری "او" زنده می‌ماند» وقتی مجاهد قهرمان احمد‌رضا شادبختی، این آخرین جملات از آخرین یادگار قلمیش را در مجاهد125 (27خرداد60) می‌نگاشت، نمی‌دانست که یک‌ماه بعد شکنجه‌گاه اوین صحنه پرشکوهی از همین «مقاومت انسان» خواهد بود و خود او ازجمله قهرمانان آن صحنه است که باید با به‌خاک مالیدن پوزه جلادترین جلادان، لاجوردی دژخیم، سایه سیاه و شوم او را با نوری که از قلب و ضمیر انسان «آگاه»‌و «آزاد» و آن‌چنان که کمی پیشتر نوشته بود؛ 

«انقلابیون پاکباخته» می‌جوشد، بشکافد و چشم و دل اسیران بی‌پناهی را که شاهد رویارویی یک مجاهد خلق با دیو خون‌آشام اوین هستند‌، روشن سازد.

آن‌چنان‌که زندانیان ازبند‌رسته گفته‌اند و نوشته‌اند، در روزی از اولین روزهای مردادماه سال1360، آن‌گاه که شقاوت جلادان اوین به‌سرپرستی لاجوردی دژخیم به‌اوج رسیده بود، دستگیری یک مجاهد قهرمان، در این شکنجه‌گاه ولوله می‌افکند، بازجویان قربانیان شکنجه‌های قرون‌وسطایی خود را از تختهای شکنجه باز می‌کنند و با چشمهای بسته، از اتاقهای «شعبه‌های» جلادی اوین به‌راهروها منتقل می‌کنند تا پذیرای یک مجاهد نامدار باشند. زندانیان که از زیر‌چشم‌بندها شاهد جست‌و‌خیزهای جلادان از‌جمله: «ناصریان، پیشوا، میرزایی، جلیل و » بودند، مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی را می‌بینند که به‌رغم نقص عضو و اندام نحیفش با قامتی استوار در برابر جلادان ایستاده و آنها را به‌سخره گرفته است. دقایقی بعد با حضور سردژخیم، لاجوردی، نبردی تاریخی آغاز می‌شود، نبرد میان مجاهد خلقی با دستهای بسته اما اراده‌یی از نوع همان اراده‌هایی که خود بارها در صفحات «مجاهد» تصویر کرده بود، با دژخیمی که داغ و درفش و شلاق و جوخه تیرباران را در اختیار دارد. شرح اولین مکالمه میان احمدرضای قهرمان و لاجورد‌ی دژخیم، در این یاد مختصر نمی‌گنجد. اما تنها به‌یک اشاره باید گفت که صحنه نبرد آن‌چنان درخشان و شورانگیز بود و قهرمان صحنه آن‌چنان با صلابت در مقابل دژخیم ایستاده بود،‌که زندانیانی که شاهد آن بودند، بی‌اختیار اشک شوق و شادی فرو می‌ریختند. یکی از زندانیان که از نزدیک شاهد این رو‌در‌رویی سخت و سنگین بود، می‌گوید: «صدای پای لاجوردی دژخیم را شنیدم که از کنار من عبور کرد و وارد شعبه7 شد، من که هم‌چنان از زیر چشم‌بند نگاه می‌کردم دیدم که او چشم‌بند را از روی چشمهای "احمدآقا" باز کرد (زندانیان مجاهد به‌خاطر احترام ویژه‌یی که برای مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی قائل بودند، او را "احمدآقا"، خطاب می‌کردند). معمولاً وقتی چشم‌بند را از روی چشم زندانی باز می‌کردند، به‌معنی این بود که شهادت او قطعی است. این‌را همه می‌دانستند. لاجوردی با او سلام و علیک کرد. او را از قبل می‌شناخت و با شخصیت پر‌صلابت او آشنا بود، به‌همین دلیل با او رابطه‌یی کاملاًً متفاوت برقرارکرد. من تابه‌حال ندیده بودم که لاجوردی دژخیم با یک زندانی این‌گونه از موضع پایین رابطه برقرار کند و احمدآقا در مقابل پرغرور و باصلابت ایستاده بود، انگارنه‌انگار که دستگیر شده و اتفاق خاصی افتاده است. صحبتهای زیادی بین آنها رد‌و‌بدل شد وقتی لاجوردی شروع به‌تهدید کرد، احمدآقا چشم در چشم لاجوردی انداخت و گفت:
 من همین امروز سر قرار بودم، و فردا و پس‌فردا چندین قرار دارم و اطلاعاتم به‌روز است، تو فکر می‌کنی که می‌توانی یک مجاهد خلق را وادار به‌تسلیم کنی، ببینیم که مجاهد خلق تسلیم می‌شود یا د‌ژخیم. 
همه بچه‌ها بعداً می‌گفتند که با مشاهده این صحنه اشک شوق از چشمانشان جاری شده بود. به‌خصوص وقتی احمدآقا از مسعود صحبت می‌کرد، همه احساس کرده بودند که او به‌کوه تکیه دارد و به‌همین دلیل مثل کوه ایستاده است» به‌روایت شاهدان، این نبرد که لاجوردی جلاد برای آن کشمکشی چند‌ین‌ماهه را پیش‌بینی‌کرده بود، کمتر از 2هفته بعد، در روز 16مرداد1360، با پیروزی کامل و تمام‌عیار مجاهد خلق و به‌زانو درآمدن دژخیم، به‌پایان رسید. لاجوردی که خود از بیان به‌زانو درآمدنش گریزی نداشت، به‌ناچار فرمان تیرباران او را صادر کرد
مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک