۱۳۹۶ شهریور ۲۶, یکشنبه

ایران-یادواره فاظمه مصباح و ۸شهید مجاهد دیگر خانواده قهرمان مصباح

بیست و شش سال پیش در چنین روزی دختر سیزده ساله اعدام شد و نامش تا ابد جاودانه ماند فاظمه مصباح دخترکی سیزده ساله در اوج آگاهی به مرتجعین حاکم قبل از اعدام گفته بود: این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت
و  حالا با پیش  روی جنبش دادخواهی این  فریاد و خواست و ایمان او  و میلیشیاهای جوان مجاهدی است که بی نام و نشان جانشان را فدیه آزادی کردند 

 فاظمه مصباح

فاطمه مصباح که در سن ۱۳ سالگی به دست رژیم آخوندی اعدام شد یکی از سمبلهای مبارزه و مقاومت مردم ایران برای آزادی است. او یکی از ۸ شهید خانواده مصباح می باشد.
فاطمه در سال ۱۳۴۷ در تهران به دنیا آمد. سه ساله بود که پدرش به زندانهای شاه افتاد و از همان زمان این خانواده قدم در مسیر مبارزه با دو دیکتاتوری گذاشت.
در سال ۱۳۵۶ همزمان با آزادی زندانیان سیاسی از جمله پدرش از زندان، فاطمه که دختری ۹ساله بود به پخش اعلامیه و شرکت در تظاهرات ضدسلطنتی پرداخت.
پس از انقلاب و سرنگونی شاه او به فعالیت های خود با انجمن های دانش آموزی هوادار سازمان مجاهدین خلق ادامه داد و به منظور آگاه کردن مردم و افشای سیاست های سرکوبگرانه استبداد نوپای آخوندی تلاش می کرد.
روز ۳۰ خرداد ۶۰ – تنها ۲.۵ سال پس از انقلاب ۵۷- به دستور خمینی بر روی تظاهرات مسالمت آمیز نیم میلیون از مردم تهران آتش گشوده شد و عصر سیاه اعدامهای جمعی از فردای آن روز آغاز شد. در این سرفصل هر کس مخیر بود بین تسلیم و نجات جان خود و ادامه مبارزه به بهای جان یکی را انتخاب کند و فاطمه نوجوان راه دوم را برگزید.
جملات وصیت نامه او همه حاکی از یک انتخاب آگاهانه و ایمان به پیروزی است.

«با پذیرش ایدئولوژی توحیدی سازمان مجاهدین خلق و با پذیرش هدف که رسیدن به جامعه بی‌طبقه توحیدی و رسیدن به خداست، تصمیم گرفتم برای نابود‌کردن استبداد و مرتجعین، جان و مالم را در چنین راهی فدا کنم». این شهید والامقام به‌رغم این‌که در سن 13سالگی بود ولی نقش تعیین‌کننده رهبری جنبش را در گشودن راه مبارزه و هموار کردن آن برای همه عاشقان آزادی مورد شکرگذاری قرار می‌دهد وی در وصیتنامه‌اش چنین ادامه می‌دهد: «از برادران مجاهدمان مسعود رجوی و موسی خیابانی و… تشکر می‌کنم که مرا در چنین راهی دعوت کردند… به مرتجعین هم می‌گویم تاریخ را عبور کردم و مرور کردم، اما جنایت شما فجیع‌ترین جنایتهایی است که در تاریخ دیده شده و این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت.

۴تن از فرزندان این خانواده سرفراز، مجاهدان شهید فاطمه مصباح (13ساله)، عزت مصباح (15ساله)، اصغر مصباح (17ساله) و محمود مصباح (19ساله) در تابستان سال 1360 توسط دژخیمان خمینی به‌شهادت رسیدند. مجاهدین شهید محمد و رقیه مصباح نیز، به‌دنبال شهادت 4 فرزند خود، پس از مقاومت قهرمانانه‌ای که در جریان تهاجم مزدوران خمینی به محل استقرار آنها در یکی از پایگاههای مقاومت به‌عمل آوردند، همراه با مجاهد قهرمان فرمانده عباس عطاپور به‌شهادت رسیدند و به عهد خونین خود با خدا و خلق وفا کردند. 2ماه بعد نیز آخرین فرزند این خانواده؛ مجاهد شهید اکبر مصباح در بهار 1361 و همسر مجاهدش نسرین مسیح (مصباح) در دوازدهم اردیبهشت 1361، خون پاکشان را فدیه رهایی خلق در زنجیر ایران نمودند.

 خون است و ماندگار -خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد 
فرازهائي از زندگی مجاهد شهيد محمد مصباح
این پدر قهرمان مجاهد در سال 1312 در شهرستان يزد و در خانواده اي محروم و زحمتكش به دنيا آمد. از كودكي ناگزير بود براي تامين مخارج خانواده به كارگري و كار بافندگي بپردازد بالاخره با تحمل مشكلات فراوان و با پشتكار وجديت موفق شد دوران ابتدايي را به پايان برساند.
۲۰ساله بود كه به تهران آمد و تا مدتها با جامه داري حمام و شاگري بازار ارتزاق مي نمود.
مجاهد شهيد محمد مصباح از روحيه اي ضدظلم و مبارزه جو برخوردار بود كه نمي توانست در برابر تبعيضات و نابرابريهاي اجتماعي و فشارها و تحقيرهاي ناشي از آن بر محرومان و ستم كشان، ساكت بماند و منفعلانه تسليم شرايط موجود شود. ذهن فعال و جستجوگر او در پي يافتن علل اين نابرابريها و يافتن راهي براي پايان بخشيدن بدان ها بود و لذا پس از سالها شركت در محافل و مجالس «سياسي ـ مذهبي» آن زمان، سرانجام موفق شد آنچه را كه به دنبالش بود ولي هرگز نيافته بود، با دسترسي يافتن به سازمان مجاهدين خلق ايران و ارتباط با آن بيابد. وي در سازمان ابتدا در بخش مربوط به بازار به انجام فعاليتهاي انقلابي مشغول گرديد و براي مدتي نيز بطور مستقيم از آموزشهاي شهيد بنيانگذار، مجاهد كبير محمد حنيف نژاد بهره هاي فراوان برد.
پس از ضربه سال ۵۰ او نيز به همراه بسياري ديگر از برادران مجاهدش دستگير شد و تحت شكنجه هاي وحشيانه مزدوران شاه خائن قرار گرفت. در همين حال سرپرستي 6فرزند خردسالش كه بزرگترين آنها 11ساله بود بعهده همسره مقاومت صبور (مجاهد شهيد رقيه مصباح) قرار گرفت. همسري كه در دوران اسارت شوهرش، در تنگدستي، بارويي باز و گشاده كه از عمق آگاهي او نسبت به راه پرافتخار همسر مجاهدش برمي خاست همه شدائد وس ختي ها را تحملكرد.
مجاهد شهيد محمد مصباح بلافاصله از پس از آزادي از زندان در سال ۵۳، با برادران مجاهد خود ارتباط برقرار نمود. اما مدتي بعد مجددا توسط مزدوران شاه خائن دستگير شد و دو سال و نيم ديگر را در زندان بسر برد. اين بار نيز پس از آزادي از زندان مجددا ضمن برقراري ارتباط با سازمان به فعاليت انقلابي خود در صفوف مجاهدين خلق ادامه داد. پس از سقوط رژيم شاه و آغاز دوران جديد فعاليت سازمن مجاهدين خلق، مسئوليتها و فعاليتهاي مجاهد شهيد محمد مصباح نيز ابعاد وسيعتر و گسترده تري يافت. در اين زمان بخشي از فعاليتهاي او در ارتباط با شهرستان يزد بود. يعني شهري كه در زير حاكميت يكي از مهمترين مهره هايمزدور خميني جلاد ـ صدوقي معدوم و اعوان و انصارش، قرار داشت و به همين جهت افشاي چهره كثيف ارتجاع و پاره كردن پرده هاي ضخيم عوامفريبي و رياكاري در آنجا، صبر و تحمل و نيز پشتكار و خلاقيت زيادي طلب مي كرد. مجاهد شهيد محمد مصباح و ديگر همرزمانش در آن شهر، بار اين مسئوليت سنگين را بخوبي بدون كشيدند و از جمله در دوران انتخابات مجلس شورا، برادر مجاهد محمد مصباح كه كانديداي سازمان در آن شهر بود توانست در پرتو موضعگيريهاي انقلابي و هوشيارانه سازمان و با كار و فعاليت شبانه روزي چهره ارتجاع را هر چه بيشتر افشا نموده و در كنار آن اقشار وسيع مردم را با اهداف و آرمانهاي انقلابي و توحيدي فرزندان مجاهدشان آشنا سازد. تا جايي كه عليرغم تقلبات وسيع و گسترده مرتجعين، توانست تعداد زيادي از آرا را به خود اختصاص دهد.
پس از پايان انتخابات مجلس، مجاهد شهيد محمد مصباح به تهران آمد و در بخش اصناف و بازار سازمان به فعاليتهاي خود ادامه داد. در اينجا نيز او دائما در معرض فشارها و تهديدات كميته ضدخلقي خميني در بازار تهران قرار داشت، بطوري كه از فروردين 60 به زندگي مخفي روي آورد.
پس از ۳۰خرداد و با آغاز نبرد انقلابي مسلحانه مجاهدين بر عليه رژيم ضدبشري خميني، مجاهد شهيد محمد مصباح دوشادوش فرزندان و برادران مجاهدش در پايگاههاي مقاومت انقلابي مسئوليتهاش را عهده دار گرديد.
سرانجام روز ۱۳اسفندماه ۶۰، پايگاهي كه او و همرزمانش در آن مستقر بودند، مورد يورش مزدوران مسلح خميني قرار گرفت و مجاهد شهيد محمد مصباح همراه با همسر مجاهدش رقيه مسيح (مصباح) و تني چند از همرزمانشان بفرماندهي مجاهد شهيد عباس عطاپور پس از نبردي قهرمانانه با پاسداران خميني به شهادت رسيدند، به اين ترتيب با به خاك افتادن اين دو مجاهد قهرمان، خانواده كبير مصباح مشعلي فروزان فرا راه انقلاب و تاريخ ايران برافروخت و نام خود را بر تارك افتخارات تمامي خانواده هاي قهرمان مجاهد خلق ثبت نمود. ياد مجاهد شهيد محمد مصباح گرامي باد.

   خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد
حماسه هاي مجاهد خلق
لحظه هاي انقلاب
نبردي كه تا سقوط دژخيم ادامه خواهد يافت
گزارشي از درگيري پايگاه اختياريه
برگرفته از نشريه مجاهد شماره 142
تاريخ وقوع: 12اسفند ماه 60 مكان ـ حوالي ميدان اختياريه زمان ـ 5بعدازظهر
نشست هنوز ادامه داشت. «حاجي» (مجاهد شهيد محمد مصباح ـ پدر خانواده مجاهد مصباح ـ كه همرزمانش او را «حاجي» مي كردند) نگاهي به همسرش كه بيرون را نگاه مي كرد و بعد دختر كوچكش كه در گوشه اتاق با خود سرگرم بازي بود انداخت. تا آن روز 4تا از بچه هايش همراه با عروسش يا در درگيريهاي مختلف با مزدوران خميني جلاد و يا در برابر جوخه هاي تيرباران او به شهادت رسيده بودند. بي اختيار فاطمه را در برابر جوخه تيرباران به ياد آورد. قطره اشكي در چشمش درخشيد و زير لب گفت: «بيچاره خميني! به كجاها رسيدي؟!» و بعد به فكر فرو رفت: سالهاي سال مبارزه و زندان و شكنجه و دربدري در زمان شاه ... و حالا دوباره در زمان خميني، لحظه به لحظه و با تمام هست و نيست درگير مبارزه، مبارزه اي كه تا سقوط خميني ادامه خواهد داشت. هر چند كه خميني باز هم وحشيانه به كشتار و شكنجه ادامه دهد
صداي باز شدن در اطاق، حاجي را به خود آورد. فرمانده عباس بود. او در حالي كه لبخند ميزد گفت: «نشست تمام شد پيرمرد! كم كم بايد بريم».
حاجي خنديد و به ساعتش نگاه كرد. ده دقيقه بيشتر به ساعت پنج نمانده بود.
چكليست خروج از خانه پر شده بود و بچه ها آماده خارج شدن بودند كه صداي زنگ در پايگاه بلند شد.
هيچ كس قرار نبود در آن ساعت به پايگاه مراجعه كند. حاجي به سرعت وارد اتاق شد و در حالي كه سلاحش را در دست داشت، با نگراني به بچه ها نگاه كرد و گفت: «پاسدارهان» و خودش با شتاب برگشت...
طرح خروج از پايگاه در موارد اضطراري از مدتها قبل، ريخته شده بود. فرمانده «عباس» (مجاهد شهيد عباس عطاپور) اعلام آماده باش كرد و تمامي افراد متناسب با مسئوليتهايي كه برايش تعيين شده بود بكار مشغول شدند. «طاهره» كه مسئول برخورد با مراجعهين بود، بطرف درب ورودي پايگاه رفت... ولي هنوز درب را بدرستي باز نكرده بود كه پاسدارها هجوم آوردند. طاهره تنها توانست فريادي بزند و بعد كپسول سيانورش را در دهان شكست و بلعيد. فرمانده عباس از لاي پرده اي كه هال را به دو قسمت مي كرد بيرون را نگاه كرد.
دو پاسدار، طاهره را كشان كشان با خود مي بردند و تعدادي ديگر از پاسداران هم در حال هجوم به داخل پايگاه بودند، فرمانده عباس سلاحش را به سينه فشرد و آتش گشود. پاسدارها در حال عقب نشيني به آتش او جواب دادند و گلوله اي در سينه عباس نشست و او را به زمين انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها كه در حال خروج از پنجره بودند افكند و با سر به آنها اشاره كرد و با صدايي كه به سختي از حنجره اش در مي آمد گفت: «زودتر» و بعد با بكار گرفتن آخرين بقاياي انرژي هايش نارنجكش را از كمر كشيد و ضامنش را در دست گرفت.
حاجي و همسرش در حالي كه دختر كوچكشان هم در اتاق بود، پاسداران ظلمت و تباهي را هدف قرار مي دادند. صداي رگبارها همراه با انفجار، اوج گرفت و مردم به خيابان ريختند... فرمانده عباس شب قبل گفته بود: «در هنگام محاصره و هجوم دشمن، زنده دستگير نشدن خود يك پيروزي محسوب مي شود...»
برادر «ج» پنجره را باز كرد و گفت: عجله كنيد!» و خودش پايين پريد. من به خواهر «الف» گفتم: «نوبت توست» و بعد پشت سرم را نگاه كردم و در حالي كه به پنجره نزديك مي شدم به طرف درب ورودي كه پاسداران در آنجا بودند، آتش گشودم و بعد سريعاً خودم را به پاي پنجره رسانده و پايين پريدم. «ج» و «الف» در پايين منتظر بودند.
«ج» مسلسل را به من داد و بعد با عبور از ديوار خانه ديگري خود را به كوچه رسانديم.
كوچه را كه ادامه داديم به نزديك آپارتمان خودمان رسيديم. يك كميته چي مزدور، مسلح به يوزي در مقابل درب ورودي مجتمع آپارتماني ما ايستاده بود و هراسان اطرافش را مي نگريست. من در پناه سكويي سنگر گرفتم و بطرف او نشاه رفتم و ماشه را فشردم ولي سلاح عمل نكرد. مجددا گلنگدن زدم و ماشه را فشردم ولي مسلسل باز هم شليك نكرد. احتمالا در موقع پريدن از پنجره، اسلحه به زمين اصابت كرده و نقص پيدا كرده بود. به فكر استفاده از نارنجك افتادم كه يادم آمد بايد آن را براي خودم نگهدارم. در اين موقع كميته چي مزدور متوجه من شد و سريعا خودش را به زمين انداخت و دستهايش را روي سرش قرار داد. من كه متوجه شدم سلاح عمل نمي كند بطرف «الف» و «ج» كه دوباره به انتهاي كوچه رفته بودند دويدم. در انتهاي كوچه درب چوبي كوچكي وجود داشت كه «ج» آن را باز كرد و هر سه داخل خانه اي شديم. در اين موقع شليك رگبار گلوله هاي پاسداران مزدور بطرف درب چوبي كوچك شروع شد. پس از گذشتن از ديوارهاي خانه مزبور، وارد ميدان اختياريه شديم. «ج» به ما نگاه و اشاره اي كرد و بعد به سرعت بر اساس طرح قبلي، از ما دور شد و من و «الف» نيز در جهت مخالف و شروع به حركت كرديم و پس از طي مسافت كوتاهي، جلوي ماشين پژوي سفيد رنگي را كه در حال عبور بود گرفتيم و سوار آن شديم. زن و مردي كه داخل ماشين بودند ابتدا با ديدن نارنجك در دست من، هراسان و هيجان زده شدند ولي پس از توضيحات ما و اين كه مجاهديم، به سرعت ما را از منطقه درگيري دور كردند.
به «الف» نگاه كردم كفش نداشت و لباسهايش هم خون آلود بود چون هنگام پريدن از پنجره و عبور از ديوارها مجروح شده بود. نرسيده به چهارراه قنات به راننده گفتم: «همين جا نگه داريد» و سپس از زني كه همراه او بود خواستم كفهايش را در آورد و به «الف» بدهد و او بلافاصله كفشهايش را درآورد و به «الف» داد. راننده نيز به داخل خياباني كه تابلوي ورود ممنوع داشت وارد شد و توقف كرد و پس از خداحافظي و پياده شدن ما همان طوري كه به او گفته بوديم به سرعت از آنجا دور شد.
حوالي چهار راه قنات درب خانه اي را زديم ولي كسي در خانه نبود. براي ارزيابي وضعيت وارد يك مغازه كفش فروشي كه در آنجا بود شديم. لحظاتي بعد ب.ام.و قهوه اي رنگ كه در جلوي درب ورودي پايگاه آن را ديده بوديم همراه با سه پاسدار كه پيكر بي رمق طاهره را با خود مي بردند از جلوي مغازه كفش فروشي گذشت. و بعد از اين كه تا حدودي از آنجا فاصله گرفت، ما از مغازه كفش فروشي بيرون آمديم و به يك مغازه ديگر رفتيم و پس از تهيه لباس مناسب براي «الف» به يك نفر از مشتريان مغازه گفتم: «ما مجاهد هستيم و احتياج به كمك داريم اگر شما اتومبيل داريد...» در اين موقع يك نفر از كساني كه داخل مغازه بود حرفهاي مرا شنيد و گفت: «با من بياييد من شما را به هر جا كه بخواهيد مي رسانم» و بعد سريعا همراه با ما از مغازه بيرون آمد. او در بين راه با اشتياق از مقاومت و پايداري مجاهدين و نيز از جنايات خميني كه اينك براي همگان روشن شده بود مي گفت و با لعنت و نفرين از خميني ياد مي كرد. مدت زماني بعد با ياري بي دريغ اين هموطن دلير و از مسيري مناسب به حوالي ... رسيديم و پس از خداحافظي با او به سلامت به يكي ديگر از پايگاههاي انقلاب رفتيم. «ج» هم توانسته بود پس از جدا شدن از ما به كمك چند تن از هم ميهنان مبارز و دليرمان خود را از منطقه درگيري دور كند و خود را به سلامت به پايگاه برساند.
پس از شهادت فرمانده عباس و خروج موفقيت آميز بچه ها از پايگاه حاجي و همسرش دو ساعت ديگر به نبرد قهرمانانه خود ادامه دادند و سرانجام پس از شليك آخرين گلوله هاي خود به سوي دژخيمان خميني جلاد به شهادت رسيدند و صفحه درخشان ديگري به كارنامه پرافتخار مقاومت و نبرد خلق و پيشتازان مجاهدش برعليه دژخيم زمان خميني جلاد افزودند.

شب هنگام رژيم خون آ شام خميني با نشان دادن پيكرهاي بخون كشيده حاجي و فرمانده عباس در تلويزيون به شادماني نشست و باز هم احمقانه از نابودي مجاهدين سخن بميان آورد ولي خروش بمب ها و مسلسلهاي پيشتازان مجاهد خلق همچنان در سراسر ايران ادامه يافت. چند ماه بعد هم صدوقي جنايتكار در يزد (شهر زادگاه خانواده مجاهد مصباح) كه در اوج كينه ضدانقلابي خود، شخصا نيز در اعدام و كشتار خانواده مجاهد مصباح انگيزه داشت بوسيله واحد عملياتي حاج محمد مصباح اعدام انقلابي گرديد و مردم ايران و بويژه مردم ستمديدن استان يزد را كه بخصوص پس از خلافت ارتجاعي خميني، جان و مال و ناموسشان بازيچه هوسها و جنايات صدوقي خائن اين مهره جنايتكار و سرسپرده خميني بود عميقا خوشحال نمود.
خون است و ماندگار- مجاهد شهید خدیجه مصباح

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر